محمد خزائلى
69
شرح بوستان ( فارسى )
ز مستكبران ( 1 ) دلاور به ترس * از آنكو نترسد ز داور ، بترس مگر كشور آباد بيند بخواب ، * كه دارد دل اهل كشور خراب خرابى و بدنامى آيد ز جور * رسد پيش بين ( 2 ) ، اين سخن را به غور رعيت نشايد به بيداد كشت ، * كه مر سلطنت را پناهند و پشت مراعات دهقان كن از بهر خويش * كه مزدور خوشدل كند كار ، بيش مروت نباشد بدى با كسى * كزو نيكوى ديده باشى بسى حكايت ( 2 ) [ شنيدم كه خسرو به شيرويه گفت . . . . ] شنيدم كه خسرو ( 3 ) به شيرويه گفت * در آن دم كه چشمش ز ديدن بخفت بر آن باش تا هرچه نيت كنى ، * نظر در صلاح رعيت كنى الا تا نپيچى سر از عدل و راى ( 4 ) ، * كه مردم ز رأيت نپيچند ( 5 ) پاى گريزد رعيت ز بيدادگر * كند نام زشتش بگيتى سمر ( 6 ) بسى برنيامد كه بنياد خود ، * بكند آنكه بنهاد بنياد بد